تبليغاتX
lasciami in santa pace.

lasciami in santa pace.

و در آن شب سرد ، دستهاي خدا بود كه مرا به سوي تو كشاند ...من ميلرزيدم با آن چند لباس كه بر تنم بود و تو اما با آن كهنه لباس مندرس انگار كه شاد بودي و من  با ان همه لباس رنگارنگ انگار كه هيچ نداشتم!

با آن ترازوي كوچكت انگار همه ي غم هايم ،نگراني هايم ،بدي هايم را يكجا وزن كردم و چه شرمي وجودم را در برگرفت وقتي فهميدم كه خوبي هايم نه آنقدر بوده كه بديهايم..

واما تو حتي غمهايت شرمگين خوبيهايت شده اند ..كاش مي توانستم از دريچه ي چشمان تو به دنيا بنگرم -همان دو مرواريد درشت كه انگار تمام آبهاي دنيا را در خود گنجانده است

و لبخندت خدا مي داند كه تمام سلولهاي بدنم را به معراج برد  و واژه هايت تك به تك وجدانم را زير سوال!

و چيزي نمانده بود كه قلبم را با خود ببري ،با همان دستان كوچك خسته ات.

به آرامي آمدي ،براي دقايقي مهمان خاطراتم شدي  و رفتي ،و خاطراتم انگاري كه بي تو بي سر پناه باشند در كوچكترين سرماها مي لرزند..

و نميداني از شوق ديدارت ،با چه اشتياقي روز هاي بعد از آن خيابان گذشتم افسوس كه ديگر نديدمت ، نگفتي بي تو بغض هايم همگي چنگ در مي آورند و افكارم را مي درند ؟

و من از آن روز به همه گفته ام ،كه عبادتگاه من همانجا خواهد بود ،همانجا كه تو نشسته بودي -با همان چثه كوچكت- با همان لبخند مهربان..

چون آن زمين از آن روز به نام تو مقدس شده است...

----------

پ ن ۱:اون روزا که دمای هوای تهران زیر صفر بود و برف وحشتناکی می بارید  حدود ساعت ۸ شب من  خیلی شاد داشتم از خرید های رنگارنگ برمیگشتم  من با یه پالتو می لرزیدم کلا داشتم با دوستم خداحافظي كردم از مسیر دیگه ای می رفتم حتی تا وسط خیابون رفتم ولی نمیدونم چی شد برگشتم واقعا خودم هنوزم نمیفهمم چرا برگشتم و دقیقا در جهت مخالف راه خونه چشمم به یه بچه خیابونی با ترازوش کنار فست فود افتاد به خاطر همون حس ترحم مزخرف گفتم برم الکی رو ترازو خودمو وزن کنم که کمکی کرده باشم!دقت کنید پسر بچه ۷ سال بیشتر نداشت با لباس مندس نازک نمی لرزید بر خلاف من !بعد که از ترازو اومدم پایین ،توی کیفم داشتم دنبال کیف پولم می گشتم و پیداش نمیکردم بعد میدونید پسر بچه بهم چی گفت؟خانوم اگه پول ندارید باشه نمیخواد!!!یعنی میبینی پولشون از پارو بالا میره چنین گذشتی نشون نمیدن..سر و وضعشون پنجاه تا ادمو يه جا ميخره ميفروشه براي پنجاه تا تك توماني سر كرايه تاكسي دعوا راه ميندازن .. اون لحظه واقعا یخ زدم!این میدونید یعنی چی؟یعنی این که ما هیچ وقت نمی تونیم حال اونا رو بفهمیم  بعد فهمیدم که اون پسر بچه از من یکی بهتر راه زندگیشو پیدا کرده.از منی که ادعام تا خدا می رفت! چه قلب مهربوني بايد داشته مي بود! هنوز لبخند رو لبش ،يادم نميره.....با اين كه هوا زير صفر بود با اين كه لباس گرمي نداشت با اينكه كنار فست فود نشسته بود و گرسنش بود...
پ ن ۲:اون روز فهميدم كه ادم بزرگا هم مي تونند فرشته هاي كوچيكو ببينند

پ ن ۳: اين از همون دفعاتي بود كه خدا ميزنه تو سر آدم تا يه درس بزرگ به ادم بده..اون واقعه باعث شد مني كه داشتم تمام شعار هاي كودكيمو فراموش ميكردم دوباره به ياد بيارم..اگه شكرگزار اين حادثه نباشم ،واقعا بايد خيلي خيلي ...... باشم!!(از اونجايي كه با ادبمم و مامانم گفته ناسزا گفتن زشته!جاي خالي گذشاتم!!!)خدا كاش هميشه حفظش كنه!خدايا به تو سپردم اون بچه رو!باور كنيد اگه همه ي ما فقط از كمي از پول تو جيبي هامون بزنيم و وظيفه ي انسانيمونو در قبال اونهايي كه ندارند به جا بياريم فقر كلي كم ميشه..چرا بايد يه پسر جوون ۲۰ ساله مست كنه بشينه پشت ماشين ۴۰ ميليوني بيفته تو خيابونا ويراژ بده شماره بده به دخترا ولي يه بچه ۷ ساله با اين شرايط كار كنه؟!

پ.ن ۴ :تا حالا فكر كرديد خوشحال كردن ادما چقدر قشنگه..چه خوب ميشد كه هر روز سعي كنيم حداقل يه نفرو خوشحال كنيم...كاش اخر شب تو يه دفترچه يادداشت كوچيك بنويسيم كه دل چه كسي رو شكستيم كيو شاد كرديم ...بعد سعي كنيم از فرداش دل شكستن ها رو كم كنيم و شادكردن ها رو زياد..يه بار با انرژي به رفتگر محل ،به باغبون دانشگاه  سلام كنيد يا يه خسته نباشيد بگيد ،يا يه دوستي رو شادش كنيد بعد زل زنيد تو صورتش ببينيد اين انحناي خنده رو كه روي صورتشون نقش مي بنده چقدر قشنگه اين برق چشماشون چقدر عوض ميشه..واقعا ادم اينجور مواقع به وجد مياد...

پ ن ۵: خدايا كمكم كن ..واقعا تحمل برايم سخت شده است.به شدت تحليل رفته ام..خدايا اشتي!باشه؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387 14:44 توسط dea di saggietto |


دلم خوابی طولانی ميخواهد دلم می خواهد چشمانم را بر هم بگذارم و از اين دنيای تاريک برای مدتی هر چند کوتاه دور باشم دلم ميخواهد برای مدتی به خوابی ارام بروم بی هيچ کابوس بی هيچ خاطره بی هيچ نگاه نگران..

خوابی که مرا با خود از اين دنيا اندکی دور سازد خسته ام از اين که هر لحظه سعی کردم مرهمی باشم بر قلبی تنها، از اين که سنگ صبوری باشم برای همه ...از همان عروسك سنگ صبور ها كه ادمك ها مي خرندت از عابري دست فروش...و برايت  فقط از غمهايشان مي گويند  ..مي گويند و مي گويند و ميگويند تا بتركي و تيكه تيكه شوي..وقتي كه شكستي رهايت ميكنند نميگويند همدم خلوت نشيني هاشان بودي ميگويند عروسكي بودي سنگ صوبر كه به بهاي ناچيزي خريدندت .. تو از كار دوره گردي كه با دستان پينه بسته اش دوختت و ساختت و به بهاي ناچيزي فروختت متعجبي...سالهاست كه تلاش ميكنم كه نه عروسك باشم نه ادمك ....انگار مرا ان وسط ها بين اين مرزها نگه داشته اند نمي دانم اين نقش تعريف نشده را چگونه بازي كنم...
خسته ام بس که هر ثانيه که نفس می کشم ذهنم مرا محکوم می کند متهم می کند به هر نفسی که کشيدم

خسته ام دلم ميخواهد لحظه ای به دنيايی بروم که مجبور نباشم ثانيه به ثانيه تاوان عقايدی را بدهم که ذهنم بدان دست يافته دنيايی که حرفی نزنم تا کسی برنجد قضاوتی نکنم که قلبی پريشان گردد دنيايی که انسان را بفهمند دردش را تنهايی اش را ..بغضش را و بودنش راووو

و دم به دم نام ديوانه ننهند بر ان کس که با درد ديگران درد می کشد و باخندشان ان چنان مسرور می گردد که از بودن خويش ان چنان فاصله می گيرد که نمی فهمد به کدامين بدن تعلق دارد.....

از استوار بودن خسته ام از عادلانه انديشيدنی که ره به هيچ عملی ندارد بيزارم ....

بيشتر از هر روز ديگر مرگ را دوست دارم مرگی ناگهانی که ثانيه ای به طول نيانجامد نه مرگی از روی ناتوانی نه مرگی از روی بيماری و ضعف ..نه مرگی که تا امدنش تو را به ديگران وابسته سازد و بی مصرفت کند که نتوانی خودت بمانی .....

نه حتی مرگی جنجالی که همه بفهمند مرگی ارام و ناگهانی که دورم کند از اين جهان ..

ترجيح ميدهم ذرات خاکی باشم که به گياهان زندگانی می بخشد ترجيح ميدهم زمينی باشم که مردم بر ان گندم می کارند شايد نانی شوم که کودکی يتيم را سير کند

شايد چيزی شوم که مرا از خودم از من ديگرم که هر لحظه بيشتر می ترساندم دور کند.

خاک را دوست دارم چون با ان که اين همه مردم سجده اش می کنند غره نمی شود به خويش وباز فروتن است و فروتن و فروتن.....

کاش انسان نبودم کاش خنده ای بودم بر لب کودکی خيابانی يا اشکی بودم حاصل بغضی شيرين حاصل از ديدار عزيزی که سالهای سال انتظارش را می کشيدند

افسوس كه به انسان بي مصرفي تبديل شده ام كه وانمود مي كند پرشور است و هيجان...

انساني كه هر دروغگوي كركس صفتي از راه مي رسد محكومش مي كند به ديوانه بودن...

تو بمير اي انسان كه نبودنت را تو خود ترجيح ميدهي بر بودني كور..چرا كه خود چشمانت را بر هم گذاشتي

زندگي كن اگر شجاعتش را داري اگر بر چرنديات هركالبد پرستي ارزش نمي نهي .و گرنه مرگ گوارايت...

---

پ .ن ۱:دارم ديوووونه ميشم مي فهميد يعني چي؟؟؟؟

پ.ن۲:واقعا وضعم بحرانيه!مي فهميد چي ميكشم؟؟؟

پ.ن ۳ :خدايا قربون عظمتت !چرا باز رهام كردي بين اين همه گرگ و گوسفند!چرا چوپان ها همه زود مي ميرند؟موندم وسط اين گله نقش من قراره چي باشه!اخه اين چه دنياييه كه خلق كردي...

پ.ن ۴:ديگه هيچي نمي دونم!

پ.ن۵:ميشه روزي بياد كه مردم فلسطين ازاد باشن؟

پ.ن۶:چرا اينقدر دوست دختر دوست پسري تو جامعه داره جا ميفته!؟؟؟چرا دوستهای مذهبيم هم ...... اخه چطوري ميتونند پيش خودشون اين قضيه رو توجيه كنند!ادم يا يه چيزي رو قبول داره يا نداره!وقتي نداره چرا باز .....اعصاب ندارما. تو قران واضح گفته اگه ازدواج نكرديد عفت پيشه كنيد.جامعه ي ما داره به كجا ميره!؟دارم ميترسم!اگه واسه تنهاييه كه مطمئنا وقتي خلاف خدا عمل كنيم شايد يه همدم زميني داشته باشيم ولي همدم واقعي و الهيمونو ازش دور ميشيم با اينكار...

پ.ن ۷: بايد درسسس بخوووونم!ولي نمياد!چي داره به سرم مياد؟!به سر من به قول دوستام خرخون!

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 0:8 توسط dea di saggietto |


به نام مادر

اربابان تاريكي تولدت را شوم مي دانند و دست فريبكار تقدير پشت انان است ادمك ها قبل تولدت ترانه ي مرگت را سروده اند .

 به ناگاه زني با اراده ي طبيعت مي جنگد  و طلسم ها را مي شكند و تو متولد مي شوي در حالي كه نا تواني، زن از روحش از وجودش در تو مي دمد و نفرين ارواح خبيث را به جان مي خرد تا زنده ببيندت ..زني كه نامش مادر است.

و تو زنده مي ماني  چرا كه مادر به جاي طبيعت تو را انتخاب ميكند

انتخابي غير طبيعي..

و تو به دستان خود مي نگري كه خالي است و به درونت كه از احساس تهي و در غم اين حادثه پير مي شوي  كه چگونه ميشود مادر را مقدس بشماري با اين دستان خالي و در حالي كه احساست پست است و از جنس احساس ادمك ها..

انجاست كه شر م از ناسپاسيت از نگاهت فرياد مي زند.

اشكهايت تنها چيزي است كه به مادرت هديه داده اي.تنها دارايي ات در اين دنيا...

دريغ كه مادر نميدانست فرشته ها ياريت نخواهند كرد و اربابان تاريكي زهرشان را بر قلبت خواهند ريخت

 و تو سنگ شده اي ..سنگي كوچك و بدبخت سر راه رودخانه اي گلي  كه بر تو هر لحظه غم ها مي كوبند و مي روند و فرسايش تنها پاداش توست بر اين ايستادگي...

كاش مادر اينقدر فداكار نبود و تو همراه هزاران تولد نايافته به آغوش مرگ مي رفتي

تو به همه چيز حساسي ..همه چيز نفس هايت را مي ربايد.همان اشتباه نخستين !

تو متعلق به دنيا نيستي ..

تو حاصل تباني خدا و مادري..اري تقدير و فرشتگان و اربابان همه سركار بوده اند....

-----------

پ ن ۱:اي اي اي اي زندگي ..اي اي اي مردم ..به كجا مي رويد ؟در اين سرگشتگي سر شار به كجا مي كشانيدم ؟از من چه مي خواهيد ؟؟؟؟؟؟؟؟شده ام گلي (با كسر گاف) زير پاي عابران ..همه مي كوبندم همه..همه عقده هاشان را بر سرم مي كوبند و من ته كشيده ام تمام شده ام فرسوده شده ام باز رهايم نميكنند چند روز پيش خيلي دلم براي خودم سوخت خيلي احساس كردم تنها رها شده ام..اي خدا كاش هيچ وقت دست نمي بردي بر ان گل بدبويي كه كالبد من را از ان ساخته اند.چرا كه بر اين گل از روز ازل نفرين شيطان بوده است...

جرم من اين بود كه خواستم گلي(به كسر گاف) باشم تا در آن گلي (به ضم گاف)رويد ..افسوس كه خاكي شدم كه فقط مرده ها را در من به خاك مي سپارند...(اين يه تيكه رو شايد بعدا وسط يكي ديگه از متنام گذاشتم!!)

پ .ن ۲:مادر مادر مادر..تنها واژه اي كه مرحم مي گذارد بر دل سوخته ام..تنها واژه اي كه مي پرستمش..مادر..مادر ...مادر ...دلم هواي كوديم را كرد وقتي شيريني نگاهت را ديدم..يادم است برايم داستان ميخواندي و من بارها و بارها ازز تو همان داستان هاي تكراري را ميخواستم گمان مي بردي شيفته ي داستانم اما ..اما من محو تو بودم محو تو و صدايت ..ميخواستم بشنومت ببويمت بپرستمت..شايد شايد خدا را بشود در محبت تو ديد ...تو عصاره ي عشق خدايي به من...زنده باشي مادر و شاد ...

پ.ن۳:چند روز پيش دوستم اس ام اس زد بهم گفت شر....روز مادر مبارك!من: جانم!!! دوستم:بابا مادربزرگي ديگه!!! راستش اينقدر نصيحت ميكنم كه اكثر دوستام بهم ميگن مادربزرگ!!!!و خودمم خيلي خوشم مياد!!:)

پ ن ۴: من تولد سختي داشتم هيچ كس فكر نميكرد زنده بمونم مرگم حتمي بود ولي مادر چيز ديگري فكر ميكرد مادر از الفباي پزشكي صحبت نميكرد از الفباي عشق صحبت ميكرد..

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 20:44 توسط dea di saggietto |


گفتي " اقرإ"

 گفتم لايق نيم ، گفتي " يا قوم استغفروا ربكم

 و من سالهاست در حسرت يك توبه پريشانم و در حسرت يك نماز كه فرشتگانت به معراج ببرندم پير گشته ام افسوس كه اين روزها خسته تر از انم كه حضورت را احساس كنم و بندگانت را شاد.چه دلم را شكسته اند.

گفتي " قل بفضل لله و برحمة فبذلك فليفرحوا هو خير ما يجمعون"

 گفتم با تمام خستگي هايم هنوزم خنداندن بندگانت شادم ميكند هنوز هم ان منحني زيباي شادي كه بر صورت ديگران نقش مي بندد مرا به وجد مي اورد.ولي اين نامردمان خوارم داشتند لهم كردند تهمتم زدند و مرا به جهنمي دروني كشاندند .و مرا با غروري پرپر در بيابان سرگرداني رهايم كردند...

 گفتي " و لا يحزنك قولهم ان العزه لله جميعا هو السميع العليم"

گفتم اين روزها از هجوم نگاه ها ترسيده ام و نفس پليد ادميزادگان فراري ام ميدهد .

 گفتي" الا ان الاوليا لا خوف عليم و لا هم يحزنون الذين آمنوا كانوا يتقون"

 گفتم : ولي من بنده اي گناهكار پرمدعاي پريشانيم كه حتي خودش هم ايمان دوباره اش را باور ندارد

گفتي"ان الله لذو فضل علي الناس"

 گفتم : زنداني زندان بي پنجره ي شبم و اسير سايه هاي ترديد و از جريان اين پريشاني ها دلگير..

گفتي "فلا تكونن من الممترين (ترديد كنندگان)"

گفتم چرا دوباره "محمد امين ص " به خوابم نمي ايد ؟چه كنم؟

 گفتي " ان استغفروا ربكم و ثم توبوا اليه"

 گفتم كاسه ي صبرم لبريز شده است و دنيا برايم تنگ تنگ تنگ...گفتم حرفهاي اينان كه كافرم خواندند تمام بدنم را لرزاند انگاري چنگال هاي تمام شياطين تاريخ را بر قلبم كشيده باشند.

 گفتي " اتبع ما يوحي اليك و اصبر حتي يحكم الله و هو خير الحاكمين"

گفتم چرا به ديدارم نمي ايي؟ چرا مانند آن سالها كه كودكي بودم شاددوستم نداري؟چرا اين روزها جواب دعاهايم همه سردي نگاه توست؟

گفتي " فلا تسئلن ما ليس لك به علم اني أعظك ان تكون من الجاهلين"

نمي دانم نميدانم اين چه حكمتي است كه دعاهايم همه به سقف اتاقم ميخورند و برميگردند؟اخر من هيچ شري در دعايم نمي بينم

 گفتي " ان الانسان لفي خسر مبين"

 گفتم :" رب اني اعوذ بك ان اسئلك ما ليس لي به علم و الا تغفرلي و ترحمني اكن من الخاسرين"

 باشد باشد.خداي من ديگر از تو نميخواهم خواسته ام را..ولي اين روزها كاش بداني دلم بدجوري تنگ است...

گفتي " هموزن ذره اي نيست مگر در كتابي درج است "(اين اخري نقل به مضمونه يادم رفت ايه رو يادداشت كنم!)

 ------------------------------

پ ن 1:هفته ي پيش كه خيلي عصصصباااااني بودم! رفتم قرانو باز كردم ..قبلنا قرانو كه همين طوري باز ميكردم يه ايه مي اومد متناسب با حالم كه البته اين اواخري انگاري خدا هم با ما قهر كرده باشه چيزي مناسب با حالم نمي اومد ولي اون روز اواخر سوره ي يونس اوايل سوره ي هود اومد كه اينقدر جواب سوالامو دقيق داده بود كه خودم كف كردم بعد شادي عجيبي تو دلم نشست ..ارامش محض .. به غير از "اقرا " و " ان الانسان لفي خسر مبين " بقيه مربوط به همون صفحاته .مثل اينكه خدا هنوز يه كمي دوستم داره اصلا اون كه دوست داشته باشه هر كسي هم اذيتت كنه هيچ ناراحت نميشي چون ميدوني يكي هست كه مي فهمتت واي به حال اون روز كه اون ازت رو برگردونه...ولي طبق معمول اين شادي 2 روز بيشتر دووم نداشت ..

پ.ن 2: اقا من اگه اين ترم معدلم افت كنه مقصر نيستم!مگه ميشه ادم با بازي هاي جام ملت هاي اروپا و تداركاتي جام جهاني درس بخونه؟؟؟؟؟؟؟؟بيخود نيست استعداد هاي بالقوه خرخونيم بالفعل نميشه!من از رشته ي درسيم متنفففففففففففررررررررررررررررررررررررررررم!(الكي!)

 با تمام اين حرفا باز هم ميشه شاد بود!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 15:24 توسط dea di saggietto |


دلم " هبوط" دكتر شريعتي را ميخواهد....

دلم ميخواهد تمام كتابهاي "كامو" و "كافكا" را اتش بزنم افكارشان به صورت وحشتناكي با احساساتم همرنگ است و من هيچ دل خوشي اين روزها از اين احساسات كه بدين جا كشاندم ندارم!و نالانم از اين نوساناتش و نوسانات حالت هاي دروني ام كه به موج مي ماند -نه موج دريا كه حاصل عصيان باد است- كه موج دامنه دار سينوسي كه ركودي شناور دارد..

شده ام ادمي كه در مردابي از افكار پريشان رهايش كرده اند و بي تقلا در اين لجن زار پايين تر و پايين تر مي رود و هر از گاه دستي نا اشنا با گيسوانم از اين مرداب بيرونم مي كشد و لذت تماشاي اسمان را نشانم مي دهد و مشتاقم مي كند و بعد دوباره رهايم ميكند تا در اين گنداب فروتر بروم..

از ادمهاي كاغذي هم بيزارم همانها كه زندگيشان مماس بر محور مجهولها به جلو پيش مي رود اما بي هيچ تمايلي به بالا.همانها كه از تمام زندگي شنا كردن زير مرداب را اموخته اند همانها كه هيچگاه اسمان بالاسرشان را نديدند .همانها كه آن اولها كه امدم از مرداب بيرونشان بكشم پايم را گرفتند و مرا نيز به داخل اين اشفته بازار كشاندند..دلم ميخواهد اين ادمهاي كاغذي را مچاله كنم و بيندازم داخل سطل زباله...

هميشه در حسرت پرواز بودم هميشه به كبوترهايي كه دور گنبدي ها لانه دارند حسودي ام ميشد.دلم ميخواست جاي ان گنجشك كوچولوهايي باشم كه از سنگ كش كشي هاي بچه هاي بزرگ! مي گريزند.

افسوس كه هميشه محكوم بوده ام كه متوسطي بيچاره باشم...

چه لذتي دارد شكافتن اسمان و به اوج رفتن و چه نكبتي دارد بو ي تعفن مرداب افكار پريشان بشري و در دلهره ي خفگي ماندن...ديگر نميتوانم نفس بكشم .كاش شياطين اين مرداب بردارند دستشان را از گلويم..

خدا يا !   اگر زنده بودنم خواسته ي توست،  بدون نفس كشيدن برايم ميسر نيست!!!

-----------

پ ن ۱: پول تلفن و اينترنت اين ماه بياد من بايد از خونه متواري بشم!فكر كنم اين چندروز بيشتر از روزي ۸ ساعت نت بودم!!چند تا از وبلاگها رو كه تمام پستاشونو خوندم!

پ ن۲: رفته بودم تولد ۲ هفته پيش بعد به جاي شادي نشسته بودم رو صندلي به ملت نگاه ميكردم كه چه دل خوشي دارند و اول متعجب بودم كه اولا چطوري ياد دارن به اين خوبي برقصند كاري كه در استعداد من نيست!دوما اين كه دوباره رفتم تو افكارم..ديدم چقدر زندگيم تو استرس بوده يه لحظه ارامش نداشتم هميشه عجله!از اين كلاس به اون كلاس ..خوندن اين كتاب..پيدا كردن جوابيه فلان ملحد داخل فلان كتاب فلسفي فلان كتاب مذهبي..ذهنم وحشتناك اشفته بازاره..ياد حرف يه دوستم افتادم كه بهم گفت فلاني  واسه چي اينقدر اصرار داري بدوني! ۲۰ تا زبانم ياد بگير اخرش كه چي؟كتابهاي شريعتي رو هم قورت بده اخرش كه چي؟و...و اين كه تا دو هفته بعد حرف دوستم كارم گريه بود كه اخرش كه چي؟ ياد اينكه انگار ياد نگرفتم چطوري زندگي كنم و اينكه چه عقايد مزخرفي دارم و هيچ وقت به هيچ جا باهاشون نرسيدم زندگي كسي رو تغيير ندادم(چرا زندگي خانوادمو با اخلاق بدم به هم ريختم). سال ۸۶ كه سعي كردم مثل بقيه باشم اظهار نظر نكنم كه فكر كنند دارم به رخ ميكشم دونسته هامو واقعا بيشتر داغون شدم از اين بي حاصلي.فكر كردم اينطوري از حرفاي ديگران پشت سرم" كه اره اينو ميبيني همش سرش تو كتابه ..اينو ميبيني زندگيش همش تو جنجاله .."راحت ميشم جالبش اينجا بود يه بار يكي از بچه هاي المپياديمون اومده بود با يه لحني ميگفت:تو هموني كه خيلي كتاب ميخوني ؟جوري كه حس كردم ميخواد بزنه تو گوشم! گفتم : اره! گفت : خوش به حالت!!!!!!!! وسط اين افكار بودم كه ديدم اشكام داره ميريزه و كم كم دوستام تك به تك اومدن پيشم كه چي شده؟!حالت بده ؟چرا چشمات سرخه؟و...

خيلي خستم ..تا اطلاع ثانوي به دليل خطر افت معدل به ۱۶! اين وبلاگ اپديت نميشه!!!بخونيد نظر نذاريد ايشالله سوسك بشيد!!يعني اينقدر داغون مينويسم كه كسي نميخونه؟!!!!

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 17:45 توسط dea di saggietto |


291e51w.jpg

شمعي است در درونم اما من توان پروانه شدنم ته كشيده است

شمعي است در درونم اما بالهايم را بريده اند

شمعي است در درونم اما من از پيله برون امدن برايم كابوسي شده است اين روزها. اين روز ها كه حجم نگاه ادمها  به سمت چپ محور مجهول ها در حركت است و انچنان روحت را مي مكد با اين فشار منفي كه انگاري تو را هم با خودت به سمت مركز دايره ي زندگي ميكشاند همانجا كه هميشه مختصاتش صفر بر   روي صفر است  

شمعي است در درونم كه سرتاسر ميسوزاند اين قلب فرسوده را ..باز مي گويند چرا اين روز ها قلبت سياه پوشيده است؟چرا بر ديوارهاي ذهنت دوده بسته است؟!

شمعي است در دروونم كه وجودم را ذوب مي كند و از دريچه ي چشمان تارم قطره قطره به بيرون مي افشاند اين مذاب ذرات پوسيده را...

شمعي است در درونم اما افسوس كه كالبدم انقدر ضخيم است كه هيچ گاه سو سوي شعله هاي اين شمع نقبي نخواهد زد از اين توده ي تاريكي-كه مرده هايش عمودي راه مي روند- به سوي روشنايي!

افسوس كه من از پروانه شدن اين روزها فقط سوختن را اموخته ام ......

-----

سلام به روي گل همگي (البته طيف گل از كاكتوس هست تا ياس!)

نميدونم چرا اين روزها اينقدر نوشتنم مياد برخلاف قبلنا كه سالي يه بارم نمينوشتم اينقدر متن دارم نميدونم كدومو بذارم!البته نوشتنام ساده تر از اون روزها شده !در ضمن من هر وقت ميام اينجا يادم ميره حرفام كلي حرف داشتم!(چه خوشحال شدن!نيشتونو ببنديد!)

يكي بهم گفت تلخ نگفت چرا! فكر كردم چرا تلخم؟!شايد واسه اينكه هر وقت داغونم ميام اينجا متن ميذارم..راستش اينجا تاريكترين نقطه ي وجودمه يه چيز تو مايه هاي سياهچاله است ..شايد كسي كه منو مي شناسه بياد اينجا رو بخونه به ذهنشم نرسه واسه من باشه واسه ادمي كه اصولا نيشش همواره باز است!

بگذريم(از اينجا به بعدشو اميدوارم مامانم نخونه )...داشتم فكر ميكردم اگه الان بميرم چه اتفاقي ميفته؟ديدم هيچي نبودنم از بودنم مفيدتره..مامان بيچارم اينقدر به خاطر اخلاق بد اين روزهام عذاب نمي بينه ...چه فايده اين چنين تكرار بودن ها؟!قبلا چقدر انرژي داشتم هر سايتي كه عضو بودم يه قسمت بررسي مشكلات درسي ميذاشتم يكي هم مبارزه با اعتيادو مشاوره ي كنكور..ميخواستم انرژيمو با همه تقسيم كنم هر وبلاگ غمگيني ميديدم مي رفتم شلوغ ميكردم طرفو مي خندوندم يا روحيه ميدادم بهش..ولي الان بس كه ملت بي جنبه اند..به خدا ميترسم حتي توي وبلاگي كه نويسندش يه فرد مذكره با اسم دختر كامنت بذارم..توي هيچ سايتي ديگه فعاليت نميكنم بس كه همه فكرها محدود شده ..اگه بخوام به كسي كمك كنم به منظور ميگيرن!چرا نبايد مثل چند تا انسان با هم برخورد كنيم؟قبلنا اگه بيجنبگي در مي اوردن مهم نبود برام..من كار خودمو ميكردم ميخواستم زنجير محبت و انسان دوستي شكل بگيره و چرخه ي زندگي بچرخه ولي الان اينقدر روحم ضريب انحناش زياد شده كه چيزي نمونده رو خودش مماس بشه!!!حتي ديگه حوصله بحث مذهبي هم ندارم دلم براي وبلاگهاي فلسفي مذهبي عقليم  تنگ شده ولي نميدونم چي شد كه اينقدر عصبي شدم..بي خيال شادزي يا حق

سرباز اسلام گرامي..نمي دونم چرا توي هيچ كدوم از وبلاگاتون نميتونم كامنت بذارم معلوم نيست مشكل از منه يا وبلاگاي شما...

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 20:12 توسط dea di saggietto |


روزگار غريبي است مادرم

او يواش يواش غروب مي كند

و از زندگي ام مثل قطره اي كه بر شيشه اي جاريست مي لغزد و ميرود

و من مقهور به نظاره نشسته ام جاذبه اي را كه او را از من راند و از ان خود كرد

اري روگار غريبي است

باور مي كني كه كودكي كه شادي را با تلي از خاك مي اميخت

و از ان گلدان هاي گلي مي ساخت تا گل ها بي خانه نباشند

ارام ارام جان ميدهد؟

همان كه هميشه مي گفت

دنياي ادم بزرگها  معصوميت كودكاني را كم داردكه هيچ گاه

 سنگ هاي كش كشي هاي هوس هاشان

پرنده اي رها را ندريده است

باورت مي شود ان كودك سرزنده 

                    با چشمان درشت مشكي اش

                               كه شب را در قفس كرده بود

مدت هاست به جاي ترانه هاي كودكانه 

                 برايم مرثيه ي خداحافظي مي سرايد؟

همو كه بر حياط مادربزرگ

                 بر روي تلي از غم ها

لي لي بازي مي كرد و شادي را نشانه مي گرفت

                و -لنگان لنگان -پا در خانه ي نشاط ميگذاشت؟

باورت نمي شود؟

مادر چرا اسوده بر چشمانم نگراني؟

چرا مويه نمي كني مادر؟ ... چرا نمي گريي؟

ان كودك سرشار از خوبي ها دير بازي است

كه از چشمانم رخت بر بسته ...

ان كودك ازاد و سر زنده

دير بازي است كه از اسارت در كالبد يخي ام

ازرده و افسرده است..

چرا از ديدگانم نمي خواني ان كودك ديروز

                      در افكارم سر به سر پوسيده ؟

مادرم روزگار غريبي است

هوا بوي شيطان مي دهد

كودكان همه

به يكباره جان مي دهند

               و فراموش مي شوند...

و هر روز بر ديوارها

           اگهي ترحيم اناني است كه

                  دنيا برايشان تنگ شده بود..

و روز به روز زمين خالي تر و خالي تر از انسانيت مي شود..

مادر بشتاب كه سفره ي عزاي كودك درونم را بيندازي...

ديري نخواهد پاييد كه

          بر تمام ديوارهاي شهر

                  اگهي ترحيم كودكي را

                             ببيني كه روزي با لالايي هاي تو

                                              غم ها را جا ميگذاشت و ميخوابيد...

مادر روز گار غريبي است

كودك درونم همين فردا خواهد مرد

تا براي هميشه نگاه هاي منفور ادم ها را پشت سر بگذارد...

بساط عزا را بر پا كن...

----

پ ن ۱:بعد از مدتها ساده نوشتم ساده ي ساده ...ارايه هاشو كم كردم و احساس كردم اين بار كلمات نفس راحتي كشيدند

قبلنا نمي فهميدم زندگي از من چي ميخوادبعد اين همه نفس كشيدن بر خلاف تمام شعارهايي كه ميدادم حالا مي بينم حتي نمي دونم خودم از زندگي چي ميخوام!!!!

يه گيجي و گنگي دو طرفه...

پ .ن ۲:راستي بعد از ۵ سال قسمت شده برم مشهد...

هميشه از شلوغي ميترسيدم

 مخصوصا وقتي بچه بودم از شلوغي حرم امام رضا ميترسيدم اين بار تنها وقتيه كه در عمرم براي رفتنم خيلي خوشحالم و اگه نرم ميترسم...

پ .ن ۳:هميشه از رفتن ادما بدون خداحافظي هراس داشتم و از لحظات خداحافظي هراس بيشتر...

ياد گرفتم كه به هيچ چيز دل نبندم حتي به خنده اي كه بر لبان كودكي ديدم كه مسير زندگي ام را دگرگون كرد كودكي كه هر بار پيش همون فست فودي كه ترازوشو گذاشته بود ميرم ديگه نمي بينمش.

ارام ارام با خنده اي مهمان دقايقي از خاطراتم شد و به همان ارامي رفت...

ولي خوب بعضي اوقات يادم ميره يادگرفته هام....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 22:25 توسط dea di saggietto |


Holding_my_last_breath_by_Princess_of_Shadows.jpg

من يك اواره ام با كوله باري از غم هاي كل تاريخ بشري كه بر دوشم سنگيني مي كند

شمع خاموش بر دست با پاهاي زخمي مي نوردم دشت هاي پوشالي را تا بيابم اتشي كه شمعم را بيفروزد

من در فرار از خويشتن و مردمان تمام هستي ام را به باد داده ام و اينك تهي از هر چيزي بر خطوط ظريف ترديد هايم قدم گذاشته ام

من در اين يخين هجوم بلاها خودم را سخت چسبيده ام چرا كه پيله ام را دزديده اند همان پناهگاه اول و اخرم ...و من ماندم و خلوت هاي تنهايي عريان و سركشم كه بي حفاظ بر اين دشت رها شده است

تمام بدنه ي افكارم جاي جاي زخم هايي است كه اربابان تقدير بر ان نگاشته اند

اين روزها ذهنم انقدر درد ميكند كه  حسي كور مرا به وسوسه ي كوبيدن جمجمه ام به  درخت ها ميخواند

صداي باد كه در درختان مي پيچد انگار كه ميخواهد روحم را از درون بمكد و وجودم را با خود به مقصدي ناشناخته ببرد

باز قفسه ي سينه ام تير ميكشد همان جا كه قلبم زنداني است و من دستانم را سخت به قلبم فشرده ام مباد كه از من بگريزد..

انگار كه باد تمام انرژي ام را با خود برده است و همين مرا به ويرانه ي عبادتگاهي ميكشاند كه سوسوي فانوسش سالهاست مرا به خود ميخواند

هواي اينجا سخت مسموم است ..پاهايم سست تر و سست تر  مي شوند و ذهنم گيج تر...

و من باز نقش زمين مي شوم در كنار چشمه اي كه افكار بشر از ان ميجوشد همان كه ميگويند نفرين شده ي شياطين ريز و درشت است ..شمعم شكسته است و تسبيحم پاره شده و من ماندم و بغضي كهن.

و اين بار در انتظار صداي بال فرشته ها ذكر ميگويم و نام الهه ام "اتنا " را جاري ميكنم ولي بي فايده است بعد از ان همه معصوميت هايي كه دائم از دست ميدهم فرشتگان هم از من قهر كرده اند

به شمعم مي نگرم كه همچنان خاموش است و به دستانم كه دارد رنگ مي بازد به نفس هايم مي انديشم كه به شماره افتاده و و به عابري كه هيچ گاه عبور نكرد تادستانم را بگيرد كه از زمين برخيزم

و به احساس تهوع كوري كه سالهاست با من است از كودكي هايم ..همان ها كه بر ويرانه ي حياط مادربزرگم جا گذاشتم همان جا كه الان برجي بنا شده است تا كودكي هايم براي هميشه مدفون بماند..

اين روز ها فرشتگان هم به مسجد راهم نميدهند چرا كه سالهاست من قبرم را با محراب اشتباه ميگيرم

و در ان دراز ميكشم چرا كه از انجا سريع تر پيش خدا مي روم تا براي او از تمام اين سالها بگويم از تمام درد ها و رنج ها ..تا بگويم برايش ادمك ها از من چه ساختند و با من چه كردند تا به او نشان دهم كه قلبم پاره پاره شده بگويم چرا مرا رها كرد و به دردها سپرد ...و در كنارش بگريم از نزديك و نه با كيلومترها فاصله اي كه بين قلبم  وخودش گذاشته است بگويم برايش از خنجرهاي خيانت كاري كه تمام وجودم را درديده است و اين كه وقتي خداوند خدا رهايت كند چه اميدي از ادمك هاي مخلوقش ميتوان داشت

كاش كسي بود كه كالبدم را به او ببخشم و براي هميشه روحم ازاد شود ....

من صداي پاي مرگ را خوب مي شناسم بارها در گوشم نواخته شده است

من تنها ،من غمگين ، من سرمازده

در وسوسه ي اغوش گرم فرشته ي مرگم دستان ناتوانم را به اسمان نشانه گرفته ام

انگار ذرات فضا جان ميگيرد انگار كه نوري احاطه ام كرده است تمام بدنم كرخت شده است دانه هاي تسبيحم به پرواز در مي ايند ...

انگار كه كالبدم پخش شده است .لالايي هاي غمگيني گوشم را مي نوازد ..و من براي هميشه مي روم ..در حالي كه دستم عبادتگاه را نشان مي دهد و دست ديگرم قلبم را...

شايد در دنياي ديگر و در افرينشي جديدتر ترس ها را جا بگذارم و شايد ارامش را دوباره به مهماني قلبم دعوت كنم

من هر جا باشم باز هم به خدا ايمان دارم حتي در دوزخ....

 -----

هيچ وقت فكر نمي كردم اينقدر ذهن روم تاثير داشته باشه دچار افت تحصيلي وشحتناكي شدم خيلي وحشتناك تر از اون چيزي كه فكرشو كنم ...

ديگه خسته شدم از خودم از حالم ....از زندگي ..

احتياج به خواب چند صد ساله دارم!(كلا با خواب حال ميكنم!!هر چقدر بيشتر بهتر!)

به دكتر روانپزشكي از دوستان همينا رو گفتم گفتم من معتاد به كمك كردنم ئلي همين خرابم كرده ..گفت تو  مشكلت اينه كه فكر ميكني فرشته ي نجات همه بايد باشي مطمئن باش فقط تو توي اين دنيا نيستي كه ميخواي كمك كني لازمه بعضي اوقات به بقيه بسپاري ....ميخوام دوباره يكم خودخواه بشم..

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 1:41 توسط dea di saggietto |


 

 

پر از هراسم..هراس هاي گوناگون ...

هراس هايي كه هستي ام را اغاز كرده اند و پاپانش اغاز معناشدن سكوتم است..

و من باز به پيله ام گريخته ام تا رنجي را بر دوش كشم كه حاصلش نه پروانه شدن است كه افسردن و پژمردن !

گريز من به پيله ام از هراس اين است كه ببينند بالهايم را بريده اندو باز بر سادگيم بخندند .

در كنج اتاقم درون پيله ام زير خروارها ترس و نگراني كز كرده ام و بر خود ميلرزم

تنهايي هايم را به ديوارهاي اتاقم بافته اند و عنكبوت ها اميدهايم را اسير كرده اند و  تک به تک ارزوهایم را میخورندو من ته مانده ی جنازشان را مي بينم كه چگونه در فضا مي غلتد!

و اين روزها قاصدك ها همه برايم معناي غمي جديد مي دهند هربار كه قاصدكي بر پنجره ي اتاقم مي نشيند از ترس به زير تختم پناه مي برم و ترسهايم را از چشمانم به بيرون ميفرستم..

كاش ميشد تمام دشت قاصدك را يك جا سوزاند تا تمام شود اين خبرهاي جان فرسا ..

من هر شب كابوس كلاغ هايي را ميبينم كه با قاصدك ها براي نابودي باقي مانده ام توطئه كرده اند

من از نگاه هاي ادم ها ترسيده ام و همچون چنگي كه پرده هايش را موشي كور جويده است بي حاصل شده ام

سجاده ام در كنج اتاق پوسيده است و من به اين مي انديشم كه چه كسي مرا از سجاده ام جدا ساخت و زيبايي اسمان را بر من حرام كرد...

تسبيح كوچك چوبيم را دزديده اند و من مانده ام چگونه نام تو را بر دستاني جاري كنم كه سياهي با ان رنگ گرفته است..تويي كه بزرگتر از اني كه در خلوت تنهايي ام بگنجي..در اين حقير كلبه ي هراس زده..

من از حس تنفر از دوستان نامردم به بي تفاوتي ها  پناه اروده  ام و در اين پناهگاه پوشالي ام هستي ام ايمانم اميدم و كودكيم را يك جا باخته ام

و با بهت به دستاني مي نگرم كه روزي ستاره ها را براي بي پناهان ميچيد تا تاريك نباشد خلوت تنهايي شان و اینک خالی از لطافت است و نور..

و باز من ماندم و تنهايي هايم

من ماندم و اسماني بي ستاره كه مثل قلبم لباس خاكستري بر تن كرده..

من ماندم و حسرتي گنگ از گمشده اي كه هيچ گاه نداشتمش

من ماندم و ارزوي ثانيه اي ارامش كه همه از من دريغش داشته اند

من ماندم و غروري كه له شده است

من هنوز هم نفهميدم كه كي من را از من گرفت و به دست هراس ها سپرد

من ...من اين بار از درون شكسته ام ...من شده ام عصاره ي ترس ها و هراس ها و نگراني ها كه محكومم تا ابد بر دوششان بكشم 

                                           تنهاي تنها 

                                               بدون خدايي كه در اين نزديكي باشد..

 

 ----

چی بودم چی شدم...خدايا همینو می خواستی؟همینو؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 22:46 توسط dea di saggietto |


 

 

 

 

 

باز هم همان اشنايان بي رحم ،باز هم همان فكرهاي تاريك

باز هم اين خوره به حانم افتاده است و اين بار با خنجر زهرالودش ذهنم را مي درد ..روح زخمي ام در تقلايي كور براي رهايي است

باز بغض كرده ام و دستانم به سوي اسمان است

و حس گنگ كهولت است كه بر ديواره ي ذهنم مي پاشد حسي كه يادگار سالها توقفم در خزان است چرا كه من به خزان تبعيد شده ام در خزان روييده ام و اين بار در باغ خزان ديده ي ارزوهايم انتظار قاصدي را ميكشم كه برايم خبر مرگ را به ارمغان اورد.

و من دوباره خسته ام خسته از اين دادگاه دروني خود ساخته كه هر لحظه اش محكومم ميكند .هر لحظه اش اتهامي است به جرم ديوانه بودنم چرا كه نپذيرفتم ادمك بمانم..

اري در دنيايي زيست ميكنيم كه ادمك بودن افتخار است ادمك با نقاب كاغذي...

ما همه مجرمانيم كه از ازل طناب دارمان را اويخته اند طنابي كه از جنس پوسيدگي افكارمان است و همه در اين مسير يكطرفه به سمت مرگ پيش مي رويم چه باور كنيم چه نه...

فقط نميدانم چرا از بين اين همه براي من حبس ابد بريده اند

بايد اشتباهي رخ داده باشد من كه هر روز اشتياقم را براي مرگ در نگاه حسرت بارم به كبوتر ها نشان داده ام..

من كه بارها حكم اعدام شادي هايم را خود امضا كرده ام

من كه با دستان خود زندگي ام را به اناني بخشيدم كه بودنم ازارشان ميداد

من طناب دارم را خود اويخته ام اما ادمك ها باز هم بازي ام ميدهند و مرا در دلهره ي كشيدن طناب نگاه داشته اند

من لبريز شده ام از حس درماندگي و بارها نفرتم را از زندگي بر ادمك ها بالا اورده ام ولي افسوس كه اسيران هرگز فهميده نخواهند شد.

ادمك هايي كه هر شب شان در پي لذتي جديد مي گذرد چگونه حال همچو مني را ميفهمند كه هر شب پاي محكمه ي كوران توسط مشكلات سنگسار ميشوم.و هر بار با زخم هاي جديد سر بر بالين مينهم

اي ايزد ادمك ها تو كه از نفرت من به اسارت اگاهي ..اسارت در خزاني كه جاي جايش لاشه ي گنجشكهاست و كلاغ هايش به مرگ حكم ميكنند..

تو كه ميداني من از اين دنيا گريزانم من از رقص هرزه هاي علف هاي باغ  به پاي باد هوس باز دانستم كه اين دنيا نه جاي همچو مني است ...

اي ايزد ادمك ها نكند تو هم ادمك بودنم را به انتظار ميكشي؟نكند تو هم ديوانه ها را طرد كردي؟نكند بر كتابت  روز ازل نوشتي كه من ادمك خواهم ماند ..ولي ولي من هيچ وقت بازيگر خوبي براي نقش هاي از پيش نوشته شده نبوده ام..

ببين دوباره سجاده ام خوني است ..نه اين خون اشك هايم نيستند كه انعكاس غروب را در خود گنجانده باشد چه سالهاست اشك هايم را در غربت خزان زده ي اين باغ از دست داده ام..اين خون بازمانده ي چپاول گرگهاست بر قلبم ..افسوس كه روز ازل از هول چنين فاجعه اي برايم نگفتي ..نگفتي با اين قلب پاره پاره چه كنم

دوباره دانه هاي تسبيحم از هم دور مي شوند ..

باز نامحرمي نزديك است

 اي دوست كه دانه ي تسبيحم از تو گريزانند بيا تو اني باش كه زير پايم را خالي ميكني...

طناب دارم بر درخت اويزان است نگذار كه غرورم هم به پاي التماس به گرگها پاره پاره شود...

بيا ارامش را براي چشمان خسته ام معني كن...

بيا كه ادمك ها در خوابند ...زمستاني نزديك است...

بيا كه براي گرگها قرباني اي لازم است..

---

چه دردي است در ميان جمع بودن /ولي در گوشه اي تنها نشستن

براي ديگران چون كوه بودن /ولي در چشم خود ارام شكستن.....

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 22:20 توسط dea di saggietto |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

جهان بغض فروخفته ايست كه هر لحظه با تعلل خداوند خدا خواهد شكست ..بغضي كه از تنهایی خداوند خدا خلق شد ...دنيا را چه ميشد اگر خداوند مي خنديد....


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
مهر 1386



پیوندها

عارفانه ها و عاشقانه هاي مرحوم دولابي
بچه هاي ما
بهشت زميني
زندگي را ببوس
نزار قطري
برنادت سوبيرو
قلب شيشه اي
نهج البلاغه
sarbaze eslam
hasan kachal!!!
راشل كوري(يادش گرامي)
سايت اختصاصي راشل كوري
حقيقت
ممنوع
بي كفنان
no title!
هيچ كس نمي داند من هستم
تفسير قران كريم
اسلام ايين زندگي مخالف بي فكري
foot print
محرمانه(atعزيز)
كيمياي قلم
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin